داستان آخرين ديدار ... - تاریخ: 1392/6/23 ساعت: 13:40
تقريبا ساعت 2:30 بود كه تو خونه تنها بودم تو اتاقم يكم به ب فكر رفتم كه چرا ديگه واقعا منو دوس نداره...... از خونه زدم بيرون خونشون دقيق يه خيابون پايين تر از خونمون بود ..... بارون بشدت ميومد يه كاپشن سياه تنم بود با يه شلوار جين سرمه اي ..... به سمت اونجا رفتم ....تو راه با خودم فكر كردم يعني واقع...
براي تو ... - تاریخ: 1392/6/23 ساعت: 13:09
...وداع... اي آن كه برد خشك و تر برگ و بار من اكنون چه ساده ميگذري از كنار من ديروز: من خداي تمامي عاشقان امروز:هرچه طعنه و نفرين نثار من با جامه سپيد به آغوشم آمدي و اكنون در آرزو كه شوي سوگوار من بعد از نگاه گرم تو ديگر كسي نديد روزي سياه و سردتر از روزگار من رفتي كه ماجراي نوي را رقم زني پايان گر...

برچسب‌های مرتبط

شعر وداع از وبلاگ شروين | ماجراي رفتن و وداع با عشق |